خلاصه داستان: داستان دو خانواده، یکی سوری و دیگری لبنانی است که در شرایط سخت و چالشهای زیادی با هم متحد شدهاند، اما وقتی زین عاشق علیا، دختر خانواده دیگر میشود، همه چیز سختتر میشود.
خلاصه داستان: برادران ریس سه مرد صادق و خوش اخلاق بودند تا روزی که یک تراژدی تکان دهنده و فراموش نشدنی آنها را به دنبال انتقام میفرستد. نقشه آنها زمانی که با سه خواهر الیزوندو ملاقات می کنند، تغییر غیرمنتظره ای پیدا می کند...
خلاصه داستان: کورت سعید ( کورت به معنی گرگ هستش ) پسر ارشد یکی از خانواده های ترک بنام کریمه هستش.او از کودکی مورد تحسین پدرش بود و مثل او یکی از بهترین افسران ارتش شد و طبق گفته ی پدرش باید با یه زن ترک ازدواج می کرد در مقابل شورا دختر کوچیک از یه خانواده اصیل روس هستش. شورا که به خاطر بیماری پدرش ناراحت هستش و برای درمان پدرش با خواهر بزرگترش به سن پترزبورگ سفر کرده بود در این سفر مهمان دوست و هم رزم صمیمی کورت سعید می شنود که …..
خلاصه داستان: سه پسر حکیم و سنیها سربتلی اوغلو از خانواده های سرشناس بورسا برای تحصیلات دانشگاهی به استانبول فرستاده شدند و زندگی ای را که انتظارش را نداشتند سپری کردند. پسر وسط آنها مورات یک معتاد به کوپن است که شرط بندی می کند ...
خلاصه داستان: یاسمین همراه با برادر 9 ساله اش مورات در یتیم خانه بزرگ شد. یاسمین که در سنین پایین مجبور به ترک یتیم خانه شد، در رشته حقوق تحصیل کرد و در یک شرکت سازمانی مشغول به کار شد. او می خواهد حضانت را دریافت کند ...
خلاصه داستان: اون روز به زندگی آروممون یه بمب افتاد … و از اون روز دیگه هیچ چیز مثل سابق نشد . یامان پسری از خانواده ای ساکن پایین شهر طی شرارت برادرش یک شب رو در بازداشتگاه میگذرونه . با حکم دادگاه برادرش به حبس محکوم میشه و یامان آزاد میشه . وکیلی به اسم سلیم که زیر سایه همسرش ثروت زیادی داره همیشه پرونده هایی که مربوط به مشکلات اجتماعی حوونا میشه رو برمیداره و این بار هم شانس با یامان یار میشه و سلیم از یامان خوشش میاد و وقتی میفهمه یامان مشکل خانوادگی داره و از خونه طرد شده هرطوری هست اونو به خونه خودش میبره . تو همسایگی خونه سلیم در بالای شهر دختری خوشگل به اسم میرا با خونوادش زندگی می کنه و دوستی شیطنت باز به اسم ایلول داره . عشقی که بین یامان و میرا به وجود میاد همه چیز رو تغییر میده و دیگه هیچ چیز برای یامان و میرا و حتی اطرافیانشون مثل سابق نخواهد بود ….
خلاصه داستان: ممتاز مردی تنها و بدشانس در چهل سالگی است که مسیرش با دریا تلاقی میکند. هیچکدام از آنها نمیدانند که این ملاقات اتفاقی، سرنوشت پایانیشان را رقم خواهد زد. در نتیجه یک حادثه، جان هر دوی آنها زمانی که یک کامیون به آنها برخورد میکند، گرفته میشود و محکوماند که هر روز آخرین لحظات خود را در بدن شخص دیگری زندگی کنند.