اسکندر در کودکی به زندان افتاده و تنها آرزویش پس از آزادی، پیدا کردن خانوادهاش است. اما این سفر که سالها بعد آغاز میشود، به آزمونی سخت و پر از خیانت و تسویهحساب تبدیل میشود که ممکن است به قیمت جانش تمام شود.
پس از خیانت آیلا ، اسکندر درگیر توطئهای بیرحمانه شده و وقتی چشمانش را باز میکند، خود را در دنیایی کاملاً متفاوت مییابد. در این دنیای جدید، با دکتر گونول آشنا میشود که این لحظه، نقطه آغاز زندگی جدید او در شهر آیوالیک است.
اسکندر با رها شدن از گذشته تاریک خود و تولدی دوباره، بزرگترین قدرت را در مهربانی و اعتقادی پیدا میکند که در کنار گونول مییابد. این زندگی جدید که زیر سایه درختان زیتون در آیوالیک آغاز میشود، دریچهای به سوی امید برای اسکندر باز میکند.
سفر او که در قسمت بار یک وانت پر از بز شروع شد، نشان میدهد که زندگی برایش آسان نخواهد بود. اما آرامش سفره خانوادگی، دستهای شفابخش گونول و گرمای خاک آیوالیک، فرصتی دوباره برای زندگی به او میدهند.

