خلاصه داستان: ته جونگ، مردی آرام و خوش رفتار، به ناحق به خاطر یک جنایت هولناک به زندان میافتد. پس از آنکه او درمییابد همه چیز توسط یوهان از پیش طراحی شده، در مسیر انتقام قدم میگذارد.
خلاصه داستان: داستان ستاره چوپان از جایی شروع میشود که زهره دختر زیبای که در نیغده به دنیا اومده و بزرگ شده نمیخواد با آدم ثروت مند شهر کاپادوکیه به اسم فیکرت کارا کایا ازدواج کنه. زهره یه خاطر قدرتی که فیکرت کارا کایا داره محکوم به ازدواج با اون میشه.
سعید استاد سنگ تراشی که آدم درست کاری هست در این بین با زهره که به کاپادوکیه آوردنش روبه رو میشه. و این رو به رو شدن به یه عشق بی پایان تبدیل میشه.عشق بین اونا به هر جایی و هر کسی بخوره اونو به خاکستر تبدیل میکنه. و در مقابل اونا یه قدرت بزرگ مثل فیکرت کارا کایا وجود داره و…
خلاصه داستان: دکتر حکیم اوعلو یک دکتر جذاب و موفقه ولی زیاد ریسک میپذیره و این باعث شد که از کارش اخراج بشه و بیمارستان های دیگه هم استخدامش نکنن. دکتر آتش حکیم اوعلو یک آدم یر اجتماعی و باهوشه و بیشتر زمان ها بد اخلاق و بی احساسه و خود شیفته به تمام معناست و به قوانین اهمیتی نمیده و …
خلاصه داستان: باریش گونر در بیمارستان حصاراونو که یکی از قدیمیترین و ریشهدار ترین بیمارستانهای استانبول است بعنوان رئیس کادر پزشکی مشغول به کار میشود ولی این بیمارستان در حال حاضر دوران سختی را پشت سر میگذارد. با آمدن یک پزشک ارشد جوان و ایدهآلیست هم تمام داستانها از نو نوشته خواهد شد…
خلاصه داستان: یه زن چقدر میتونه یه مرد رو دوست داشته باشه؟… زندگی “الیف” که ده ساله داره با دروغ سپری میشه، با یه خبر از این رو به اون رو میشه. وقتی راه این زنِ جوان و ناچار به شکلی غیر منتظره به تاجر ثروتمند “فرات” برخورد میکنه، اوضاع پیچیدهتر هم میشه!… نمیشه فهمید؛ شاید هم دردهایی که فکر میکنی طاقت تحمل کردنشون رو نداری، بزرگترین هدیه باشند
خلاصه داستان: نارین (Ozgu Namal) یک دختر موفق است که در یک محله فقیر با خانواده اش زندگی می کند. پدرش رجب (Turgut Tuncalp) یک کار ثابت ندارد و به الکل معتاد شده است. به همین دلیل، نارین توسط پدرش همیشه مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.
خلاصه داستان: یک مشاور روان شناسی که بیش از حد احساسات دیگران را جذب میکند، با زنی روبهرو میشود که احساس همدلی را انکار میکند. در جریان یک اتفاق غیرمنتظره، این دو به هم نزدیک میشوند و کمکم یاد میگیرند احساساتشان را با هم به اشتراک بگذارند و روی زندگی و نگاهشان به دنیا تاثیر میگذارد.
خلاصه داستان: زینب، معلم موسیقی بود که پنج سال پیش همراه دو بچه ی کوچیکش و شوهرِ دکترش، احمد به یه خونه ی زیبا در شهرکی که به اونجا انتقالش داده بودن (از طرف محل کارش) نقل مکان کرد. زینب در روز تولدش یه آرزویی کرد. در پنج سال بعدی زندگیش همه چیزشو از دست داد…